منوچهر اميرى

21

فرهنگ داروها و واژه نامه هاى دشوار ( يا تحقيق درباره كتاب الأبنية عن حقائق الأدوية لموفق الدين أبو منصور الهروى 365 ه‍ ) ( فارسى )

و قال ذيسقوريدس انه سمى به احدى الجزاير اللتى تجلب منها ( صيدنه ، ب 18 ) در اصل اسطوخس بوده است و لغت هندو سند است و گويند او را به نام جزيره‌اى بازخوانده‌اند كه منبت اوست و او نباتى است كه ميوهء او تنك باشد و سر نبات او به شبه سر نبات سعتر بود . . . و در ميان او شاخها باشد باريك و به رنگ اغبر بود . . . گفته‌اند كه نباتى است كه ساق ندارد و چون او را بمالند بوى كافور به - مشام رسد و در شهر غزنين افتد و منبت او در زمين هند . . . و كوه‌هاى افغان است و در منفعت با رومى برابر است و از رومى سپيدتر و بزرگ‌تر است ( ترجمهء صيدنه ، ب 10 - 11 ) . اين لغت در هداية - المتعلمين به صورت اسطوخدوس اسطو - خدوش ، اصطوخدوس و اسطوخودوس آمده است . ( ر ك : همان كتاب ، فهرست داروها ) . اسطوخودوس مطبوخ او خداوند عصب‌هاى سرد و خداوندان ماليخوليا را سود دارد ( اغراض ، 610 ) . نباتى است و بر سر او شاخهاى بزرگ است همچنانكه بر سر دانهء جو باشد و برگ او از برگ جو درازتر باشد و اندر وى شاخها اغبر بود يعنى خاك رنگ همچنانكه در افتيمون و رنگ او بسرخى ميل دارد و ابن ماسويه گويد او را تخمى است و او را چون به دست بمالند بوى كافور دهد طعم او تلخ و تيز است ( ذخيرهء خوارزمشاهى ، دهخدا ) معنى آن موقف الارواح است و آن جزيره كه از آنجا خيزد نام آن جزيره استخادس است ( اختيارات بديعى ، دهخدا ) . به يونانى حافظ الارواح است ( تحفه ) . - اسطوخوذوس [ با ذال منقوط ] ينبت فى الجزائر التى ببلاد غلاطيا و البلاد التى يقال لها مصاليا و اسم تلك الجزائر سنجادس فيسمى هذا العقار باسم الواحد من هذه الجزائر ( ابن بيطار ) . لغت يونانى است به معنى حافظ الارواح و به عربى آنس - الارواح و ممسك الارواح : اهل مكه معظمه گياه آن را ضرم به ضم ضاد معجمه و گل آن را زهر الضرم و به سريانى سنجاوس كه نام جزيره‌اى است كه در آنجا مىرويد نامند ( مخزن ) . الذى يستعمله الاطباء بالمغرب و فى ديار مصر هو هذا النبات الذى يسميه عامه اهل المغرب الحلحال . . . ( شرح اسماء ، م 6 ) . اسطوخودوس از حالت اضافه نام يونانى استوئيخادوس Stoix dos و لفظ لاتينى « لاواندولا » از لبونتا Lebunta سريانى گرفته شده است ( مايرهوف ، م 6 ) . ضرم ( به ضم و به فتح ضاد ) غرف ( منتهى الارب ، دهخدا ) منتجوسه ، شاه اسپرم رومى ، شاه اسپرغم رومى ، خزامى ، ناردين ، سنبل رومى ، سنبل ، سنبله ، كشه ( دهخدا ) . در فرهنگ فارسى معين اين كلمه به صورت استوقدوس آمده و در تعريف آن چنين نوشته شده است :